دست از نصیحت برداشته ام. نه برای اینکه خسته شده ام. نه. برای اینکه اصلا نصیحت برای چه؟ کسی نصیحت میکند که بداند چیزی درست یا اشتباه است و خودش هم پایبند حرفهایش باشد. حال که من نه میدانم و نه پایبندم. خلاصه بگویم دانسته ام که من در مقامی نیستم که کسی را بگذارم روی ترازوی معیوبم و از او ایراد بگیرم. چه قضاوت ها که نکردم. چه حرفها که نزدم. و واقعا چه اشتباهاتی نکردم که شاید هیچ گاه نتوانم جبرانشان کنم. اسمش نصیحت بود و فعلش شاید خُرد کردن شخصیت؟ تهمت؟ و یا افترا؟ چه دلهایی که نشکست. و چه اشک هایی که نریخت. و ای کاش تو ذره ای لایقش بودی. لایق ذره ای ناملایمت. ذره ای نامهربانی. ذره ای نصیحت. عزیزم من را ببخش. خلاصه تر بگویم بگذار و بگذر. و می دانم سخت است. خاطرات، آن هم از نوع بدش، به همین سادگی از ذهن انسان پاک نمی شود. و تو چقدر بزرگی که تحمل کرده ای. و تو چقدر مهربانی که هنوز هم من را دوست داری. و این با ارزش ترین چیزیست که در این زندگی دارم. و به آن می بالم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۰ساعت 4:23  توسط مهدی
|
برچسب:
نویسنده: روژان نیکفر
تاريخ: جمعه
3 تير
1401 ساعت: 20:31